از حیرانی هر باره حرف ها
گمشده در روندگی زمان
می جویم خود را
در میان اين همه آدمها !!!
سزاي دوري ما شايد
جور اين غربتي است
كه بيگانگي ما بر ما روا مي دارد!
مي قاپم با شوق هر آن حرف
كه هويداي رويدن ماست !
سادگيت ، صبوريت،
معصوميت نگاهت
عاري مي داردم از حضور زمان !!
مي چينم گاهي از گلهاي باغچه احساس آنطرف ديوار
گذرش مي دهم از دوري فاصله ها
تا شايد بيارايد بودنمان را با نقشي نو !!
شايد هم اين اشتياق ماست
كه بهانه گريختن ما مي نمايد!!
گريختن از هراس سر سپردگي
از بي مرزي حدود رويا
از انديشيدن ساعتهاي بي وقفه !!
ليكن با اين همه بي هيچ كلامي
ايستاده ام
مي نگرمت
طنين صدايت
تنها حاضز در هاله سكوت حلقه زده در وسعت نگاهم
نوازشگر لحظه اكنون است
مي خواهم بگويمت بي صدا بود آمدنت
در هم همه تنهاي هايم !!!
دشوار است لب گشودن آن هنگام كه حرف چون نفس در سينه حبس است
پس مي نگرمت چون سكوت
تا رهايي نغمه حلاوت آزادي
از بند خود بيگانگي اسير در گمگشتگي
ما ميان هياهوي منيت هاي ما !!!
پس با اين همه لباس هاي جور وا جور رو گروني كه من دارم مي تونم بگم
زهي عشق زهي عشق كه ما راست خدايا
چه خوب است چه نغز است چه زيباست خدايا
هیب از غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سر منزل عشققی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
ابی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود ان رود که پیوسته روان است
از تو دل کندنم اه و زمانه
این دیده از ان روز خوناب فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل ادمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ریتم پیوسته زندگی
چون تیک تاک ثانیه شمار
در شلوغی و ازدحام نهفته در اتاق
دریغا حاکمیت حرمت سکوت
تنها مرگ زمان است
و امکان حضور بی قید و قاعده اشراق
و انگاه شنیدنی است
زمزمه زیر لب نجوای
بر خاسته از بزمگاه عشاق
اری دردیست این عشق
نسخه فراموش شده هر درمان
شوق رخ باخته لحظه ها
گمشته من و تو!!!
اری عشقیست نهفته در ریتم پیوسته زندگی
اسیر ازدحام شلوغی حتی زمزمه ها!!!!!!!!!!!
بر سر جاده دو سری
که هیچ افقش منتهی
به دوردست های آرزوهای من نیست
خسته از واژگان
از محدودهای شعر
خسته از سئوال!!
حتی از بودن یا نبودن!!
از تکرار راه و حیرت هر باره من!!
خسته از خیرگی به اسمان
و حسرت سرزمین های امن و پهنه های آسایش!!
اما دریغا که اینجا خانه و کاشانه من نیست!
دریغا که تنهایم و کس هم خانه من نیست!!
درست است که
فریاد شکست سکوت
رهایی دریدن زنجیر
اما دریغ که این صدا فریاد من نیست۱
هی هات که این رها رهایی من نیست!!
اری من خسته ام از
گذر ار تنگه های
کوچسار تاریک شبهای تردید!
یا که از تکیه به دیوارهای سست ایمانی عریان
و نا فرجامی اندیشه های بی تدبیر
حال غنیمت راه
عبور از شهرهای الوده به پیکار سخت
ستیز بقا و استمرار راه!!!
حال رنجش راه
تنومندی شاخه های خشکیده امید
طراوت اندیشه های مرده!!
با این وجود انتهای منتهای هر راه
سر اغاز ارزو هاست هر چند خفته
در پیچ سوی چشمان خسته!!!
نا منظم و گوش خراش!!!
حاکمیتی مستبد بر پهنهای فکر
شهر های بزرگ
به بزگی اسمان خراشها به درازای نفرت
خیابانها با خط کشی از کژخیم
پر از دود توهم
جایی که تصنعی است حتی رنگ تیسم
ادمیان شهر سازان قهاریند
شهری بی سکنه
اما من!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما من
یک سازنده بمب ام
صدای انفجار نهیب
قوی تر از شلوغی
ویرانگر همچو خاک
شهر من !!!!!!!!
شهر من
دشت است
اسمان خراشم اسمان
صدای من سکوت است
اری من یک بمب سازم
انفجاری نهیب
قوی تر از شهرها صدا ها
و دیگر هیچ!!!
اتشی برون از همیشگی روال
شکفتن و کشتن هر چند در ستیزی نا برابر
مرزی بین تازگی و کهنگی بر گرفته همه سراسر
گل و بلبل و سمبل و سبزه کشیده بری رعنا
کوبش و نوای ساز و سوز دل انگیز دهل و سرنا
حکایتی هزار ساله سر سفره هر ساله
جمع هفت سین گردا گرد همه اهل خانه
صدای پیروزی بهار شلیک بنگ توپ تحویل سال
به عاقبت برون رفت این سپید سار خوش خط و خال
در حیرت گره کور بند یک نگاه نقش بست
بر اب دیده پروراندم هم خیال و رویا را
تا که گل گونه ای چون بوسه ای سر از خاک برون رست
تکیده شاخکی است خامی عشق جوانی
بر پیکره بی چار چوب. هستی اش بر باد فنا است
گاه رنج غم و ذلت وابستگی
وصله ناجور . که عشق خارج از این حال و هوا است
سالها بگذشت و شاخک کوچکم
چون درختی تنو مند همه دیوار ها رو بشکست
اکنون خالی از هر حد و مرزی
عشق با هر نوای اگر بود بر دل ما بنشست!!
تنهایی هم دردیست که بر درد های دگر می افزاید
دریغا نه درمانی
نه لبخندی
نه حتی گریه ای
که سر لوحه دل ما را به سخنی بیا راید
حال این دل عاشق
که عشق هم از هر صدایی بی صدا تر است
در این بی رنگی سکوت
هیچ اعتراضی را به فریاد نمی الاید
صبر
تلخ است
سخت است
با این رنج بی دریغ و جهل بی دلیل
طلوع ازدی ما
شاید هرگز نمی اید
ز مخمصه برون جستن
که نه به از خویش گریختن
بل شاید همان عشق است
که در این تنهای و سکوت
ترانه زندگی را به امید می سراید!!